غروب غمگین جمعه بود ومنادی شبی از جنس یلدا...قلب من کف اتاق افتاده بود و بی سر وصدا دست و پا می زد...من بودم و یک بازی که عمرش تمامی نداشت و دلش نمی آمد بازنده ای داشته باشد.نوازی پنالتی زد و من فقط نگاه میکردم.طالب لو باید پنالتی می گرفت ومن دعا می کردم.صادقی گل زد و من می خندیدم...باز هم وحید پنالتی گرفت و آرش گل خراب نکرد...!!!این که گذشت و رفت...استقلال هم که صعود کرد و رفت..ماندم من که دنیا دور سرم دور افتخار می زد!!!از خوشحالی زمین را به آسمان گره زدم و خودم سر گذاشتم به بیابان.درآسمان سیر می کردم که خود را در آغوش مادر دیدم...،که هنوز نیمدانستچرا دیوانه وار خوشحالم....!!آن قدر کیف مان کوک بودو خوشحالی کردیم که همه اهل بیت تا اخر شب شوخ و شنگ می زدند....چه کنیم،استقلالی هستیم دیگر!
راز سیاه شب!؟!؟
شب بود. شبی تاریک و سرد پر تلاطم.از بالای شال گردن فقط چشم ها و قسمتی از بینی ام پیدا بود.این همیشه باعث می شود تا در خاطرم بماند آن شب هوا چه سرمای استخوان سوزی در چنته داشت.دستانم کرخت شده بوداز باران به اندازه تمام لحظه هایی که عاشقانه دوستش می داشتم ،متنفر بودم.درخت های بی حیا با شاخه های لخت و عریان و بس تکیده شان به من دهن کجی می کردند.درخت هم درخت های قدیم!!!
با دیدن قیافه مضحک پلیس که بارانی پوشیده بود و با کمال درماندگی و از سر وظیفه مردم را راهنمایی می کرد،خنده ام گرفت....(دختره بی ادب این بیچاره داره واسه خاطر تو و امثال تو زحمت میکشه)!!!...این پرانتز رو وجدانم تو اون لحظه باز کرد!زنی هم که باطنش زیبا نبود در آن اطراف پرسه میزد....انگار که گمشده ای در این تاریکی دارد.....!!!.زنی که ظاهرش زیبا بود!.....در آن شب سرد آن زن گناه کرد....گناهی پر ز لذت....!
و این همان فلسفه شب است.شب به واسطه سیاهی و عظمتش،به واسطه بی انتهایی و به بی در وپیکر بودنش همیشه گناهی به خود دیده.گنهکاران شب کارند و تیره بختان شب رو.دلدادگان اند که شب می گریند،و از دنیا بریدگان و بی کسانند که شب ها در آغوش ارامش به خود فکر می کنند،...و دل سوختگان اند که شب ها در گوشی با خدا پچ پچ میکنند...و حاجت مندان اند که شب ها برای خدا زاری میکنند و دعا میخوانند:
امن یجیب مضطراذا دعا و یشف سو...!!!![]()
دست نوشته های زیر خاکی
این دست نوشته های خیس خورده هم برای خودش حکایتی دارد...
امروز دلم هوای گفتن از آدمها کرده...ادمهایی که انقدر قدشان بلند شد که سرشان به آسمان خوردوشکافت، و از مریخ تا زمین بخیه خورد.حال من یک نیمکت اینجا می گذارم.اینجا دل است.دل من ،دل تو،دل دوستدارانمان،دل انانکه دوستشان داریم.نیمکت ماواست برای بی پناهان،مرحم درد دردمندان،نشیمن گاه در راه ماندگان،ناجی خستگان....اما عزیز دل،یادت باشد هر رهگذر یک لا قبایی روی نیمکت دل ساده تو ننشیند.و مراقب باش.مراقب باش هرپیاده پایی که خواست روی نیمکت،حتی ساعتی،اجاره ای بنشیند مبادا که رخصت بدهی.
و اما من...من صدایم را به کلاغ روی شاخه چنار رو به روی پنجره به امانت دادم.قرار بر این است که کلاغ دلداده با صدای من برای محبوب دلش بخواند ،آنوقت من هم با موهای پر کلاغی،دختری متفاوت با خود در آینه می بینم...!
امروز میخواهم کف اتاقم را آسفالت کنم تا همیشه غربت جاده یادم بماند .یادم بماند خاکستری را تا همیشه نه سیاه باشم نه سفید.تا خاکستری باشد که قدر غروب زیبای خلیج فارس را بدانم.غروبی که عزیزی میگفت زیبا ترین غروب دنیاست...!اما نه...کف پوش اتاق اگر اسفالت باشد دل نگران من می پوسد. من سر چشمه پلیدی ها را قیرگونی خواهم کرد...من پلاسم را زیر سایه سار مژگان آهوی دشت پهن میکنم.
من شوریده حال ماه هاست که اینجا کلمات را نبش قبر میکنم و تو رفیق با صفای من می آیی و میروی و هم چنان پریشان گویی این بنده عاقل نما را از سر عادت میخوانی!
این برکه آبی پر از نیلوفر آبی است که عاشق تیمی هستند آبی...پاچه های شلوارت را بالا بزن و بی دلهره پاهایت را در این برکه آبی بگذار ....باشد که در خنکای سایه اش یادی هم از صاحب آشفته اش کنید....شما دوست عزیز....بله .. با شما هستم....چای میل میکنید یا یک لیوان آب خنک...؟!
پایدار باشید...
محرم نزدیک است هوای دلهایتان را هم داشته باشید.....یاد ما هم باشید....
التماس دعا .....یا علی![]()

