تبليغاتX
وطنم... سبزی من از تو... آزادی تو از من
و السماء رفعها و وضع المیزان / الا تطغو فی المیزان/ و اقیمو الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان

                                                                                  (کتاب مقدس الهی، آیات 7-8و9 الرحمن)

(آسمان را کاخی رفیع گردانید و میزان را در عالم وضع فرمود.و حکم کرد که ای بندگان هرگز در میزان عدل تعدی نکنید.و هر چیز را به ترازوی عدل و انصاف بسنجید و هیچ در میزان کم فروشی و نادرستی مکنید.)


ایرانیان ،در سرزمین ما  در این خطه اهورایی  میزان عدل، " آقا " ست.  میزان رای " آقا" ست.

رندان مست انقلابی از پای نخواهند نشست. در مرام اغیار زیر بیرق " آقا پرستان " رفتن ننگ است.وای که مثل چریکها می شوی برادر، وقتی سربند سبز یا حسین می بندی. مگر سلحشوری دختر که پا برهنه از چنگ فرمانده هفت تیر به دست می گریزی و تکه ای از رو سری ات را به سر شکسته پسری می بندی.؟!... آری سلحشوری.

روزی را می بینم که روی صندلی لهستانی نشسته ام و کتاب تاریخ فرزندم را ورق میزنم که خرداد 88 را به غایت سلاخی کرده است. نام میر حسین موسوی با یادی نیک در آن نوشته شده است. آری، تاریخ از جنبش چریک های سبز به نیکی یاد خواهد کرد.تاریخ از آن روزهایی خواهد گفت که مردم بی ریا فریاد یا حسین سر می دهند و ریشوهای بی ریشه زیر خروارها خاک در گور های سردشان آرام گرفته اند.

هدفی داریم که تا به آن دست نیابیم آرام نخواهیم گرفت،بی امان مبارزه می کنیم  و بیهوده نمی میمیریم.به همین راحتی ها جان نخواهیم داد که حسین تنها بماند که اهل کوفه نیستیم !

خداوندا ،بخت ایران رام و فالش نیک. خداوندا ، قرارش نباشد آنکه بی قراری را به مردمان ایران زمین حواله کرد.

       یا صریخ المستصرخین.

+ نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 7:25 بعد از ظهر |
وقتی دختر هستی و میخواهی از آرزوهایت بگویی فکرت تا آن دورترین ها پر می کشد.ما دخترهای ایرانی قرار نیست قامت آرزوهای مان رعنا باشد.تازگی ها می خواستند توهم سیندرلا بودن در مغزمان کنند .  سیندرلاهایی که از ترس پلیس ضد شورش لنگه کفششان وسط خیابان جا می ماند. سیندرلاهایی که در کهریزک برای شان داماد پیدا می کنند. نه جانم، سیندرلا بودن در سرزمینی که دخترکانش از آزادی حتی رنگ استادیومش را هم نمی بینند بلند پروازانه است.

این روزها آنهایی که از روحانیت فقط امامه اش را دارند ، سرزمین مان را اداره می کنند. این روزها در سرزمین مان کارهای خرد ، به دست مردمان بزرگ است و کارهای بزرگ به دست مردمان خرد. بزرگ مردمان خرده کار این روزها خشمگین اند. جامه سبز به تن کرده اند تا انتقام خون روان بر زمین فرزندان شان را بگیرند و باز ستانند معصومیت از دست رفته باکرگان در بند و هزار دامادشان را...!!!

داد را خریداری نیست دادرسی باید... فریاد را حنجره ای نیست فریاد رسی باید...زندگی را نفسی نیست مسیحا نفسی باید.

+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 1:29 قبل از ظهر |

  این روزها...

این روز ها چه حال عجیبی داریم...دل مادر های سرزمین مان خون است این روزها...جوانان این سرزمین جان به لب اند این روزها . ..تف به این روزگار پلشت که آزادی و آزادگی را به مسلخ می برند و برای نو کیسه های تازه به دور رسیده تحلیف و تنفیذ و تکریم و تندیس !! می گیرند. این روزها آنقدر معصومانه غرق به خونند که خون به جگر تاریخ می کنند. این روزها آنقدر سرشار از شور و احساس اند که هیچ ریاضیات و دو دوتا چهارتایی در دنیا نمی تواند حسابشان کند.این روزها برای هموطن هایمان مراسم تدفین و تشییع و ترحیم می گیریم. این روزها سرزمین مان اینگونه است.این روزها هریک از آزادگان یک تابوت سبزند : می خواهند آزادگان را بمییرانند قبل از اینکه دق مرگ شوند !


**عدالت را به روی خشتی نوشتند.سگی خلط دهانش را بر آن ریخت . سپس آن را در میان فضولات چهار پایی انداختند...
به رییس جمهور محبوب من خرده نگیرید. احمدی نژاد له له می زند یک جو عدالت پیشکش من و شما کند منتها چندشش می شود.

**یک نفر در بهارستان سوگند یاد می کند که با مردم باشد اما هفته هاست که مردم کشی می کند. یک نفر در بهارستان سوگند یاد می کندخادم مردم باشد اما هفته هاست مردم را کبود و علیل می کند.یک نفر در بهارستان سوگند یاد می کند که پاسدار مام وطن باشد اما در زمینه خلیج فارس با برادر های عرب تواضع به خرج می دهد با مته برقی به جان قبر کوروش می افتد با ساختن یک پل و تنها یک پل اورومیه را می خشکاند تازگی ها می خواهد از وسط جنگل گلستان جاده بکشد در ضمن در حال آسفالت کردن دماوند هم هست... تا چشم همه شما وطن فروشهای بی وجود در بیاید. یک نفر در بهارستان سوگند یاد می کند که ایران را جهانی کند اما همه جهان طی یک همبستگی با شکوه تحریممان می کنند ( و کردند). بهارستان تو شاهد باش که " او " دروغ می گوید. تو این سوگند ها را واژه به  واژه به امانت و نیابت از مردم ایران در سینه ات نگاه دارتا روزی که خداوند "او " را باز خواست کند. بی شک تو آن روز معتبرترین و بر حق ترین گواه خواهی بود.آن یک نفر هنوز دارد بی امان سوگند یاد می کند و رهگذران هم بیلاخی حواله اش میکنند.!!!


** تا حالا هیچ فکر کرده ای قهرمان با پهلوان چه فرقی دارد؟ شاید بگویی ای بابا این دو تقریبا یکی هستند چه حرف ها میزنی تو... اما نازنینم این دو فرق دارند. میبینی حسیتن رضا زاده را ؟ او یک قهرمان است . قهرمانها مرارت می کشند قوی می شوند بعد مدالهای طلا می گیرند اول می شوند قهرمان می شوندبعد سنشان که بیشتر شد قهرمانی و اول شدن هم رو به زوال می رود. پیر تر که شدند بیمار می شوند و دست آخر می میرند . وقتی که مردند از یاد مردم هم می روند. اما...اما پهلوانان نمی میرند. زنده باد زنده یاد جهان پهلوان غلامرضا تختی که سالهاست پیکرش زیر خاک است و پهلوانی هایش نمی گذارد نامش از ذهن و زبان مردم پر بکشد و مردم از یادش بکاهند.

**وطن این روزها قفسی مالامال از سیاهی است...من سیاه را دوست دارم اما سیاهی را نه. سیاه نجیب است .مرام دارد و آدم را در اغوش بی انتهایش می کشد.سیاه وقار و زیبایی را یک جا دارد.سیاهی اما قلب آدم را می چزاند.نکبت از سر و رویش می ریزد. چشمانش دریده است و روح انسان را حد می زند...وطن این روزها در ازدحامی از اصول گیر کرده است. من اصولگرا نیستم اما اصولی دارم که پایبندی به آن را بهتر از هر اصولگرای نا اصل و بی اصلی آموخته ام.در مکتب ما هر منحرفی مجال اصلاح دارد و در مکتب اصولی ها نا راست ها را باید گردن زد.

** همه آنهایی که در راه نیل به آزادی با شهادتشان تنهایمان گذاشتند از کسان من بودند گرچه هیچ یک را حتی یک بار هم ندیده بودم.از کسان من بودند گر چه هیچ نسبت خونی با هیچ یک نداشتم. وطن از قداست اشکهای مادران آن عزیزان ایستادگی را وام می گیرد . بغض فرو خورده پدر هایشان را حرمت می گذاریم.سبز باد یاد آنهایی که ایستاده مردند.
+ نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 2:58 قبل از ظهر |